مهمانی خانه ما بود. من پیش مهین خانم نشسته بودم و برنج هایی را که توی سینی مسی (قطرش اندازه قدم بود) ریخته بودند پاک می کردم. مادرم مرا به او سپرده بود که خودش بتواند به بقیه کارهای مهمانی برسد. حیاط خانه هایمان به هم راه داشت. اتاق مهین خانم بوی عطر و بدن زن را قاطی باهم می داد. از دیوارها بوی سیگار می آمد و موکت از چند جا سوختگی داشت. من همه چیز را برای مهین خانم تعریف می کردم . اگر نمی گفتم هم خودش به زور از زیر زبانم می کشید. دوازده ساله بودم و عاشق . وقتی تعریف می کردم مهین خانم هم راه می افتاد. خیلی شیرین حرف می زد. دامنش را بالا می زد و می گفت می بینی چه پاهای خوبی دارم؟ بببن ...اینجا رو دست بزن ببین سینه هام هنوز چقدر سفته ... این بیشعور که نمی فهمه. بعد با ناز و عشوه ای غلیظ دست می برد و پاهای کفشدوزهای قرمز آویزان گردنبند طلایش را یکی یکی روی پوستش می خواباند. من خجالت می کشیدم. از جای خودم و از جای "بیشعور" که آقای سلیمانی بود. شوهر مهین خانم که با هم 22 سال اختلاف سنی داشتند .
بعد به حرف زدن می افتاد و از معشوقه جوانش حرف می زد. من حالم بد می شد. اعتراضی به حرف هایی که می زد نداشتم. ته دلم می خواستم به او حق بدهم اما کوچکتر از این حرفها بودم که احساسش را بفهمم . آقای سلیمانی که با نان تازه وارد خانه می شد آرزو می کردم که مهین خانم را برای مدتی طولانی نبینم. آخرین باری که این آرزو را در دل داشتم پانزده ساله بودم که خانواده ام مرا به خوابگاهی شبانه روزی در اتریش فرستادند.
دو ماه پیش که به ایران رفته بودم مادرم مهین خانم را هم به مهمانی اش دعوت کرده بود. بزور می شد توی صورتش نگاه کرد... یک طرف بدن و دست و پاهایش سوخته بود. از همان گردنبند مسخره پر از کفشدوز های قرمز که هنوز توی گردنش بود شناختمش. مادرم می گفت در حادثه آتش سوزی خانه و زندگیش سوخت. آقای سلیمانی را هم پیدا نکردند . هیچکس نفهمید که سوخت یا ناپدید شد.
۲۰۰۹/۱۰/۲۳
تعمقی دوستانه
روزی که عماد بعد از سفر دو ماهه اش به ایران وارد خانه اش می شد شرم دختر باکره ای را داشت که فردای شب زفاف به خانه پدری اش بر می گردد. سیمین از همان لحظه ورود فهمید که عماد به او خیانت کرده است. علیرغم ظاهر عادی زن کارمند بانکی که جز کار با ماشین حساب و فیش ها و اندکی خانه داری چیز دیگری را نمی داند انگار از مدتها قبل شصتش خبردار شده بود که عماد متعلق به خودش نیست. می دانست این اواخر اتفاقی افتاده که او بی مقدمه خیال برگشتن به سرش زده. آنهم برای یک پیشنهاد کاری روی هوا. رابطه زناشویی او و عماد از نظر سیمین رابطه ای دوستانه بود و هیچ اسم دیگری نمی شد روی آن گذاشت . سیمین ظاهری شبیه دختری که در بانک کار می کند داشت. نه چیزی بیشتر و نه کمتر. او بی جنس گرایی مطلق بود. نیاز جسمی اش مثل هوس شربت آلبالو سالی یکی دو بار به سراغش می آمد. عماد هم سرد بود. یا با او سرد بود. آنها شب ها با گفتن شب بخیری کوتاه در جریان پر تلاطم سیل میلیون ها علامت سوال که بین پیکر های سست و بی رمقشان شکافی عمیق ایجاد می کرد غوطه ور می شدند و به خواب می رفتند. سیمین فکر می کرد همه مسائل انسانی به مسائل جنسی ختم نمی شود و چون اکثریت جامعه خلاف این را می گویند نباید فکر کرد اقلیتی که این طرز فکر را دارند حتما اشتباه می کنند و بعد مثال هایی از زنان و مردانی را که در این اکثریت بوده اند و اغلب زندگی های کوتاه مدت و تعدد ازدواج و یا طلاق و ...را داشته اند را به خودش یاد آوری می کرد و خیلی زود قانع می شد که همیشه حق با اکثریت نیست.
اما می دانست چیزی در این رابطه کم است و به روی خودش نمی آورد . امروز وقتی عماد لیوان چایی اش را بهم می زد او غلظت شیرین و چسبناکی را در نگاه خیره اش به دانه های شکر دید که هیچوقت ندیده بود. وقتی دید عماد متوجه نگاهش شده بی مقدمه پرسید : آب و هوا چطور بود؟ و بعد که ابروهای عماد به علامت تعجب به هم رفت یادش افتاد که این سوال را پنج دقیقه قبل پرسیده بود.
اما می دانست چیزی در این رابطه کم است و به روی خودش نمی آورد . امروز وقتی عماد لیوان چایی اش را بهم می زد او غلظت شیرین و چسبناکی را در نگاه خیره اش به دانه های شکر دید که هیچوقت ندیده بود. وقتی دید عماد متوجه نگاهش شده بی مقدمه پرسید : آب و هوا چطور بود؟ و بعد که ابروهای عماد به علامت تعجب به هم رفت یادش افتاد که این سوال را پنج دقیقه قبل پرسیده بود.
خنده هایی از ته دل
سه چهار نفری که دور هم جمع می شدیم سیل هم اگر می آمد عین خیالمان نبود. هیجان زده می شدیم. هر کسی سعی می کرد بلند تر از دیگری حرف بزند.نرگس ساکت جمع مان بود. خانه را چند نفری اجاره کرده بودیم و او بخاطر سکوتش بین ما وصله ناجور بود. بخصوص وقتی به هیچ موضوع خنده داری نمی خندید. در عوض جوک های بی مزه ای را تعریف می کرد که ما صد بار شنیده بودیم و برای کنف نشدنش با لبخندی ماسیده به خنده های مصنوعی و شیهه مانندش گوش می دادیم. ما هیچوقت به هم نزدیک نشده بودیم. شبی که روی راه پله ها نشسته بودم. چهل روز بود که پدرم را به قبرستان سپرده بودیم و هنوز حسابی گریه هایم تمام نشده بود. نرگس چایی تازه دمی آورد و کنارم نشست. آمده بود دلداریم بدهد و بگوید که زود فراموش می کنم همانطور که او مرگ مادرش را در کودکی فراموش کرده است .از پدرش پرسیدم بی مقدمه شروع کرد :
" از خواهر بزرگم شروع شد. شبها بیخوابی داشتم و به سختی خوابم می برد. هر شب با چراغ قوه می آمد بالای سر لیلا. لای پاهایش را نگاه می کرد. من از زیر لحاف می دیدم. صدایم در نمی آمد. بعد که لیلا رفت با من شروع کرد. شبها به بهانه اینکه رختخوابم را خیس کرده ام حمامم می کرد و ..."
نرگس حرف می زد و حرف می زد ... و من با انگشتم کاهگل های روی آجر های دیوار کنار راه پله را سوراخ می کردم و آجر های اخرایی یکی یکی از زیر کاهگل ها بیرون می زدند. نرگس دیرتر از همه ما به خودش سر و سامان داد. خیلی دیر ازدواج کرد. شوهرش عموی شصت و پنج ساله من بود که هفته پیش به رحمت خدا رفت.
" از خواهر بزرگم شروع شد. شبها بیخوابی داشتم و به سختی خوابم می برد. هر شب با چراغ قوه می آمد بالای سر لیلا. لای پاهایش را نگاه می کرد. من از زیر لحاف می دیدم. صدایم در نمی آمد. بعد که لیلا رفت با من شروع کرد. شبها به بهانه اینکه رختخوابم را خیس کرده ام حمامم می کرد و ..."
نرگس حرف می زد و حرف می زد ... و من با انگشتم کاهگل های روی آجر های دیوار کنار راه پله را سوراخ می کردم و آجر های اخرایی یکی یکی از زیر کاهگل ها بیرون می زدند. نرگس دیرتر از همه ما به خودش سر و سامان داد. خیلی دیر ازدواج کرد. شوهرش عموی شصت و پنج ساله من بود که هفته پیش به رحمت خدا رفت.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
